مثل حسی که وقت گوش دادنِ آهنگی که کلی باهاش خاطره داری بهت دست میده.
مثل حسی که لب دریا داری ، وقتی دستهاتو به آب می سپاری تا تو رو به عزیزترینت متصل کنه.
مثل حسی که وقت گریه های شبانه ات با یه عالمه آرزو و رویا داری.
مثل حسی که وقت شمارش معکوس اعداد داری تا به لحظه ی زیبایی برسی.
مثل حسی که وقت خوندن شعر گریز و دردِ فروغ فرخ زاد داری که یه یادگاره.
مثل حسی که موقع دیدن یه فیلم که تا به حال ۶۶ بار دیدیش داری.
مثل حسی که نسبت به کوپه ی شماره ی ۶ تو یه قطار داری.
مثل حسی که نسبت به یه قابلمه ماکارونی با قارچ داری که می خوای همیشه بخوری و هیچ وقت تموم نشه.
مثل این حسی که الان من دارم.
حسی که دارم و ندارم.
حسی که میاد و نمیره.
حسی که می کوبه و می سازه.
حسی که همه چی هست و هیچی نیست.
حسی که فقط یه چیزه.
حسی که فقط یه حسه!
فقط یه حس!
یه حس!
بیا
می خواهم
تو ترازوی سنجش ام باشی
با توانایی فراوان ات
در سر بریدن احساس ام
احساس من
گلدانی که
اگرچه همیشه لب پنجره است اما
همیشه بوی تو را می دهد
و خالیست
از گل وجود تو
بیا
می خواهم
تو پناهگاه ترس لحظه هایم باشی
با غرور بسیارات
در مواجهه با دستان بی دفاع من
دستان من
چراغی که اگر چه فقط شبها روشن است
اما هنوز
نوراش را از چشمان تو دارد
و یادگار نگاه توست
در خانه ی خاطرات ام
بیا می خواهم با لبان تو سخن بگویم
با آن دو جزیره ی جدا از هم
که وظیفه ی جنگ با قبیله ی من را بر دوش دارند
قبیله ی من
سپاهی از عشق
اما نه مسلح
نه جنگ آور
همه اسیر و تبعیدی
و تبعیدگاهشان هنوز
همان دو جزیره ی جدا از هم
بیایی یا نه
گلدان همان است
و دستان ام همان
اما تو جزیره ات را آباد کن
با بوسه های اسیرانِ همیشه خسته ات
تبعیدی های بر خاک افتاده
قبیله ی من
طلوع کرد
خورشید مغرور شکست
بر آسمانی
پر از ابر های بیهوده ی زندگی
و دست غم
جنازه های رها شده در کنار جاده ی حسرت را
مادرانه زندگی بخشید
و من و تو
خواهران و برادران شاداب تاریخ شدیم
همراهانی که از پی لنگه کفشی به نام غنیمت
بیابان های مغرب را جستجو کردند
آفتاب هم چنان کمان داری ماهر بود
با تیر هایی زرین و کمانی ابدی
کوچک و بزرگمان دست به دعا بردند شاید
تا سایه ای ازمهر
از ذلال بهشت
بر خاکستر مردگان این نبر افتاد
سایه ای که ایثار گر
پشت بر همه ی تیرها داشت
و روی مهربان بر ما
ای کاش راه بلد این کویر به ما گفته بود
که عمر مهربانی سایه
به یکتا کمان دار مغرور بسته است
به آن دایره ی سرخی که هنگام غروب
سیراب گشته از خون همراهان من
باخاطره ای ازسایه ی مهربان
دوست عزیز و گرانقدرم ، حمید کریم خانی مترجم شناخته شده ی این مرز و بوم
با دقت و سلیقه ای خاص و البته با تحمل رنج بسیار شاهکاری دوباره در عالم ترجمه خلق نمود.
به همه ی دوستان خواندن اثر وزین و ماندگار "لمس کردن روشنایی" را توصیه می کنم.
با آرزوی موفقیت و سلامت برای حمید کریم خانی و با امید به مشاهده ی ترجمه های زیبای او
در روز ها و ماه ها و سال های بعدی.
طرح روی جلد کتاب و تفسیر کتاب به روایت علی مسعودی نیا را می توانید در این آدرس بیابید:
سوم اردیبهشت ماه
آغاز حیات یه فرشته ست
یه نفر که برام خیلی عزیزه
همه ی شعر های ناقبل ام رو
چه اون هایی که تو این وبلاگ هست چه اونهایی که نیست
با عشق و افتخار تقدیمش می کنم
امیدوارم این هدیه ی ناچیز رو از این کمترین قبول کنه
آرزو می کنم سر خوش٬ سر افراز ٬ سر بلند ٬ پر غرور و مهربان باشه.
تقدیم به: س.م.ی
یادش به خیر.
خوب زمان لازمه تا بفهمی کسی فرشته نیست مگر اینکه تو بخوای.
من همه ی شعر هامو حتی اونهایی رو که ناقابل هستن به هیچ وجه تقدیم به کسی نمی کنم.
مخصوصا به اونی که فکر می کردم فرشته بود و اردک ماهی در اومد. یا شایدم کروکودیل...
عجب دنیاییه...
فقط یه مدت کوتاهی زمان لازم داری تا همه چی برات رو بشه.
خدایا خیلی دوست دارم
که نجاتم دادی
از باتلاقی که فکر می کردم یه رودخونه ی زلاله...
حالا سوم اردیبهشت ماه
روزیه که من میتونم واسه چند لحظه به یاد فرشته ای بیفتم که نبود و کلی بخندم و از خدای خودم تشکر کنم.
بگردید دنبال اون ماهی گریز
شاید اون کلید حل معما باشه
منتظر نظرات همه ی دوستان خوب ام هستم.
روشنایی شب
لبها میگویند : من تو را می فهمم
من صدای تپش قلب ترا می شنوم
من سراسر احساسم پر ام از تنهایی
منم آن حس لطیف منم آن گونه ی خیس
منم آن جنبش رود منم آن آب تمیز
تویی سرچشمه ی رود تویی آن ابر سپید
تویی آن هق هق شب تویی آن شعر جدید
که در آن فاصله ها از من و تو خاطره ها میگویند
من ترا می فهمم تو مرا میخواهی
اشکها میگویند تو به من دل بستی
من ترا می فهمم تو مرا میخواهی
این شعر از دوست خوبم محسن عسگری بود که با اجازه خودش در این صفحه درج شد
لطفا نظر بدید!
می نویسم خورشید آسمان میسوزد تا به کی از همه سرسبزی ها سهم من مرداب است
می نویسم شبنم برگ ها میرقصند تا به کی از همه رقصیدن ها سهم من این ساز است
می نویسم گوش کن می روی تا سر خط تا به کی از قلم و خط و سخن سهم من خودکار است
می نشینم با گل می زنم با او پل تا به کی از گل و گلدان و گلاب سهم من صد خار است
می نشینم پیشت با من از پنجره باز بگو تا به کی از همه ی پنجره ها سهم من دیوار است
چون خودم هم دنبال جواب اين سوال ميگشتم يه كم دير شد
از همه ي دوستان كه نظر دادن ممنون ام.
کی میدونه یه آدم وقتی تو فصلی سرد
منتظر یاریِ دستای پر مهر یکی باشه
که سپیده دم از خواب بیدارش کنه
چه احساسی داره؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جواب همه ی دوستان هستم
((یک هفته بعد جواب این سوال رو خودم خواهم داد))
که می گریید آن شاخه گل زرد و غمین و دل شکسته های های
از برای بودنش در خانه مان آرام و پیوسته
نمی گویم برایم باش ٬ باشم
تا که چندی در کنارت راز هایی بر ملاسازم
از این شب گریه ها و این دل خسته
نوازش را نمی خواهم
که می دانم تو با مهری ٬
نه بی مهری چنان آن پنجره بسته
آن همه بوسه نمی خواهم
که میدانی دلم با تو زهر چه غصه رسته
باز فریاد ی ٬ که باشم
هستمت باشم
و می بینم لبانت را
که گرم اند از نگفتن
همچنان یخ ٬ همچنان بسته!
جعبه دستمال های کاغذی
سنگین تر از آن بود
که با برداشتن یک دستمال از خود بی خود شود
یا بلند شود
از زمینی که بر آن جای خوش کرده بود
و سطل زباله اطاقم
با ظرفیت تر از آن
که با یک جعبه دستمال پر شود
آه که جعبه دستمال ها
پرواز کرد آن شب
که دست من بی رحمانه و سخت برمی داشت
آخرین برگ عمرش را
و بی ظرفیت ترین ظرف دنیا
آن شب سطل زباله من بود
نه
آن شب
شاید هم آسمان اطاقم
بارانی سنگین بارید
در فراغ تو !