روشنایی شب

میخ

یادش به خیر باد می آمد
عطرِ آشنایی میخ کوبم کرد
سالهاست همینجا کنار ردیفِ میخ های این نیمکت نشسته ام
باد آورده را باد می بـَرد اما
باز نمی آورد انگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/06ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

حالِ من

امشب از حال, درون دل خود سرمستم
فاصله خون خورد و من ز می, تو مستم
از بلندای تو و عشق تو چون مینگرم
هرچه قفل و همه دیوار و قفس بشکستم
ورنه من دانه بدم ذره بدم در دل خاک
تو مرا روح شدی سر به فلک پیوستم
خواهی از حال من امشب تو هم آگاه شوی
مست تو بودم و خواهم شد و اکنون هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/27ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

دیوار عشق

پیر شدی آی عشق
می گفتی محال است اما
دیدی آخر آوار شد دیوارمان بر سرت
پیر شدی آی عشق
چشمانت را هنوز اندک سویی هست
خوب که ور انداز کنی
جای خراش ناخن های من است
روی کهنگی دیوارمان
دل ناله هایم با دیوار
درد تو بود که با کندی ناخن های من نقش می شد
پیر شدی آی عشق
استخوان هایت ماهور می نوازند و سپیدی موهایت شور
مگر گاه مرگ باشد
وگرنه تو آهنگ دره ها را این چنین دم نمی گرفتی
مرده ای آی عشق
که سال هاست
عمق خراش های دیوارمان
پیوند دیرین شور و ماهور
و سرمای عجیب دره های خوشبختی را
میدیدی
میشنیدی
و باور نمیکردی
کور شدی کر شدی
پیر شدی آی عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/25ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

سفرنامه

شدم به ره نیامدی مسافر خطر شدم
                               خطر نه راه و پیچ و خم که بی تو در سفر شدم

دراز شد سفر بسی نه از زمان نه از مکان 
                                      چرا که تو نبودی و به یادت همسفر شدم

نظاره گر نبودی و چه در نهان و هم عیان
                                             ز دوری تو نازنین زیر شدم زبر شدم

تو گفتی ار سفر کنی تو خام پخته تر شوی
                                      سفر بدون بودنت؟ چه پخته؟ خام تر شدم

نبوده مقصد این مکان که مقصدم فقط تویی
                                        ستاره گم نمودم و به چاه مستقر شدم

قسم به راه و راه ها قسم به تو قسم به ما
                                            بدون تو بمیرم ار که کوه را کمر شدم

ز بی رمق شدن مگو رمق تویی نگار من
                            چنین که خسته ام کنون که بی تو خسته تر شدم

کنون که جاده می شود وسیله در وصال تو
                                          مرا ببین ز شوق تو بصر شدم نظر شدم

بده به شهر مژده ای رسید روشنای شب
                                      تویی ثمین اگر که من به وصل تو گهر شدم



""""""تقدیم به ثمین دوست داشتنی ام""""""

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

با زمستان رفتی

در حیاط خانه
مهر دستانت درخت می کاشت
بهار که آمد
شکوفه ها سراغ عطر تو را گرفتند
کبوتران کنار پنجره
به انتظار دانه های محبت تو
و تو با زمستان رفته بودی
اما به یادت برگها سبزاند
پرندگان دانه میچینند
و قلبی که هنگام تولد هدیه ام دادی
هنوز می تپد
به عشق تو...




تقدیم به لحظه های پر محبتی که من بودم و او بود و یک فنجان چای
تقدیم به مادر بزرگ مهربانم که واقعا مادری بزرگ بود
پر زد و رفت
هست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

یادش بخیر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

دوباره سلام

یه چند وقت بودم و نبودم!
سلام.
از جنس همون سلام های قدیم.
از این به بعد مرتب مطلب میذارم.
با نظرهاتون خوشحالم می کنید.
مهربان باشید و در اوج...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

بیا...

  هلهله برپاست بیا قهقهه برپاست بیا
غم برود دور شود خنده سراپاست بیا
دیده ی ما نور شود سفره ی ما سور شود
در دل آسمان شب زمزمه برپاست بیا
سقف فلک آب شود چرخ فلک خواب شود
عطر نگار من رسد رایحه برپاست بیا
هستی ما رام شود تلخی ما کام شود
باده به لطف تو ببین آب گواراست بیا
گر سر من کله شود دستم اگر سپر شود
تیر نگاه تو مرا دم مسیحاست بیا
برکه ی ما چشمه شودبادیه آباده شود
این تن خسته هم ببین غرق هیاهاست بیا
جان زمین جاده شود جاده ی آماده شود
وز همه راه ها ببین مقصد همینجاست بیا
ترسم اگر دیر شود میرم اگر زود شود
شتاب کن که کار من بی تو مداراست بیا
شقایق ار به ره شود صنوبر ار که خم شود
عجب مکن که روی تو ندیده زیباست بیا
دو دست من سقف شود دو پای من ستون شود
دلم چراغ خانه ات خانه مهیاست بیا

تقدیم به ثمین عزیزم به مناسبت تولدش

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

بوی شعر می آید امشب

باز بوی شعر می آید امشب

از تناقض ِنقض میان ما

از عمق خاکسترِ این شب خاکستری

چه اصراری داری که شعری غنچه کند

تو

که انگار شبها بغض می کنی

گاه گاهی شاید

و من اشکی

و ما غمی

و کار به اینجا می رسد

چند سطری

و من دوباره میشکنم

و میشکنم

و میشکنم

و عاشقت می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

کم نمی شوم

کم که نمی شوی اگر نگاهم کنی
کم که نمی شوم
می دانم دستانم دیگر خاکِ باغ ِ نگاهت نمی شوند
امشب که از آسمان گیلاس می بارد
و کرم شب تابی که به من هدیه دادی مرده است
می دانم که در شلوغی ِ موهایت حواسم نبود
و ستاره مان را گم کردم
حالا که کار از کار گذشته و دمِ صبح است
کم که نمی شوی اگر نگاهت کنم
کم که نمی شوم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/14ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

نفرین من سلامیست

نفرین من سلامیست
به بالهای فرشته ی شومی
که بر شانه ی چپ ات نشسته
تا پاسخی باشد بر دفتر نا تمام تاریخ بودنمان
از دو قدمی خوشبختی گذشتیم
تا مرگ را در آغوش نکشیم
که به مردابی می ماند
آنجا که تو ساحل امن اش می نامی
این تو و این حریم کودکانه ی امن ات
اما
به شش قدم بدون دستهای تو قسم
که این مرداب جای کشتی ما نبود
این گونه مانده به گل
شکسته از نفرین میان دو دل
فرشته ی شوم شانه ی چپت را سلامی دوباره
به وسعت نفرینی که بر بال سوخته ی ما کردی
راست بدان جا که من ایستاده بودم
آری نفرین ما سلامیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

گوشه ای

تماشایی می شدی اگر
مرکز جهان بودی
خریدار همه ی گردش های بی ثمر
با چوب دستی ام به تماشایت می آمدم
تکیه داده به گوشه ای
مثل همیشه
گوشه ای
من که گوشه ای باشم تو همیشه زیبایی
اما ای کاش می شد
مرکز جهان می شدی
اینجا
جای چوب دستی من
گوشه ای...
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

شب است...

شب است اما
میزبانی قلبت نیست این
اگر چه میهمانان ِ ناخوانده در آمد و شدند
بغض با اشک می آید و آه با حسرت
شب است اما
هنگامه ی خوش دلی ات نیست این
به زبان ِ سنگ دلت آشنا نیست
اگر چه سنگ به دست کودکی شیرین خورده ای
نیمه شب است اما
فرصت ِ توبه نیست این
که کرده های ناشنیده ات را توبه کنی
یا بهانه های تصدیق شده را
سپیده دم است  اما
غم ِشکست نیست این
یا اشک سربازی زخمی
مروارید است این
مروارید
بر دامان شاهزاده ای پیروز
خاموشی صبح است اما
روشنایی شب نیست این
چرخشی ست
که خالقش دستهای من و توست
چه آلوده چه پاک
زندگی ست  اما
رسم ما نیست این
بگذار خلافِ تو و این چرخش بگردیم
که خاموشی صبحیم
روشنایی شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

میلاد من

سپیدی ِ گلی تازه
خبر از پاکی ِ حادثه ی میانمان نمی داد اگر
به هنگام میلاد من
خبر از بی رنگی ِ زود رسِ دستان ِ تو با من می داد شاید
به هنگام مرگ ما
گوشی باید می بود
یا چشمی
نبوده و نیست
نیستی و هستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

باور کن!

تو باور نکن اما
من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
تو را تا فردا خواهم برد
و با یاد تو
عشق تو
خواهم مرد 
من عاشقم اما
تو باور نکن.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

خالی

نیستی و همه چیز خالیست
خالی ام را
به تو سپردم
با ههمه ی گنجایش اش
هر جور می خواهی پراش کن
با یک سطل ماست
با یک قطار دروغ
با یک بیت از فروغ
یا شاید
یک لحظه سپیده ی صبح
یک قطره روشنایی شب.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

همینجوری!

اینجا همه کوراند
یک مشت کور که همیشه
من را چپ چپ نگاه می کنند
شاید از من انتظار داردند برایشان قرص ماه بیاورم
همیشه احمق ها نمیدانند که قرص ماه مسکن نیست
باید همه شان را از خیابان منطق رد کنی
وگرنه این طرف خیابان
تا خود صبح دنبالات می آیند
و با تسبیح هایشان مدام ذکر می گویند
آنقدر که مجبور شوی
سرت را به میهمانی دستان ات بفرستی
سعی نکن بیشتر از شش ثانیه نگاهشان کنی
وحشی می شوند
دستهای همیشه مشغولشان را در خیابان رها نباید کرد
عاشق مرگ اند که تو را سرزنش کنند
که درس عبرتی بشوی برای دیگران
دستهایشان را بیشتر از شش دقیقه نگه ندار
با همان دست به تو خیانت خواهند کرد
در زندگیشان
که مثل سطل زباله ی همسایه ی ماست
همیشه بد خط می نویسند و خوش صدا می خوانند
شش ساعت بیشتر با آنها زندگی نکن
شش ساعت و یک دقیقه بیشتر طول نمی کشد
که برایت تابوتی بسازند
از جنس پوست خودت
من که می روم
تو اگر می مانی حواست به این کورهای زیبا باشد
هر روز بشمرشان
ششصد و شصت و شش تا هستند
اگر گم شدند
ما را هم بیدار کن
تا شش روز راحت بخوابیم
روزی شصت و شش ساعت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

یه حس!

مثل حسی که وقت گوش دادنِ آهنگی که کلی باهاش خاطره داری بهت دست میده.
مثل حسی که لب دریا داری ، وقتی دستهاتو به آب می سپاری تا تو رو به عزیزترینت متصل کنه.
مثل حسی که وقت گریه های شبانه ات با یه عالمه آرزو و رویا داری.
مثل حسی که وقت شمارش معکوس اعداد داری تا به لحظه ی زیبایی برسی.
مثل حسی که وقت خوندن شعر گریز و دردِ فروغ فرخ زاد داری که یه یادگاره.
مثل حسی که موقع دیدن یه فیلم که تا به حال ۶۶ بار دیدیش داری.
مثل حسی که نسبت به کوپه ی شماره ی ۶ تو یه قطار داری.
مثل حسی که نسبت به یه قابلمه ماکارونی با قارچ داری که می خوای همیشه بخوری و هیچ وقت تموم نشه.
مثل این حسی که الان من دارم.
حسی که دارم و ندارم.
حسی که میاد و نمیره.
حسی که می کوبه و می سازه.
حسی که همه چی هست و هیچی نیست.
حسی که فقط یه چیزه.
حسی که فقط یه حسه!
فقط یه حس!
یه حس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

شش!

با هم می شماریم
با چشمانی بسته
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش
با هم می شماریم
با چشمانی باز
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش
فرقی نکرد
بی خیال شو
می خواهم با چشمان باز یا بسته
این گونه بشمارم
شش ، شش ، شش . . .
بهتر نشد؟
پس با هم می شماریم
شش ، شش ، شش . . .
رو در روی در های همیشه بسته ی احساس تو
تا تو فرصت کنی
چشمانت را به رویم باز کنی
...
    ...
        ...
            ...
                ...
                     شش ، شش ، شش . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

در سوگ مرگ اصالتمان

افتادیم از اصل
برادر با تو ام
جای ماندن تنگ است برای من
 برای تو
 و پروانه ی روی شانه ات
 اشک پروانه را ندیده بودیم که دیدیم
 در سوگ مرگ اصالتمان
 افتادیم از اصل
 با تلنگری از میانمان
 از میان همان درختان بیدی
 که خودت سیرابشان می کردی
 و با همین باد لرزیدند
 آی برادر با تو ام
 افتادیم از اصل اما
 همچنان ریشه ام باش
 من با تو حتی
راهی دوزخ خواهم شد
با دستان تو
و با پروانه ات.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

قبیله ی من

بیا
می خواهم
تو ترازوی سنجش ام باشی
با توانایی فراوان ات
در سر بریدن احساس ام
احساس من
گلدانی که
اگرچه همیشه لب پنجره است اما
همیشه بوی تو را می دهد
و خالیست
از گل وجود تو
بیا
می خواهم
تو پناهگاه ترس لحظه هایم باشی
با غرور بسیارت
در مواجهه با دستان بی دفاع من
دستان من
چراغی که اگر چه فقط شبها روشن است
اما هنوز
نور اش را از چشمان تو دارد
و یادگار نگاه توست
در خانه ی خاطرات ام
بیا می خواهم با لبان تو سخن بگویم
با آن دو جزیره ی جدا از هم
که وظیفه ی جنگ با قبیله ی من را بر دوش دارند
قبیله ی من
سپاهی از عشق
اما نه مسلح
نه جنگ آور
همه اسیر و تبعیدی
و تبعیدگاهشان هنوز
همان دو جزیره ی جدا از هم
بیایی یا نه
گلدان همان است
و دستان ام همان
اما تو جزیره ات را آباد کن
با بوسه های اسیرانِ همیشه خسته ات
تبعیدی های بر خاک افتاده
قبیله ی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

سایه ی مهربان

طلوع کرد
خورشید مغرور شکست
بر آسمانی
پر از ابر های بیهوده ی زندگی
و دست غم
جنازه های رها شده در کنار جاده ی حسرت را
مادرانه زندگی بخشید
و من و تو
خواهران و برادران شاداب تاریخ شدیم
همراهانی که از پی لنگه کفشی به نام غنیمت
بیابان های مغرب را جستجو کردند
آفتاب هم چنان کمان داری ماهر بود
با تیر هایی زرین و کمانی ابدی
کوچک و بزرگمان دست به دعا بردند شاید
تا سایه ای ازمهر
از ذلال بهشت
بر خاکستر مردگان این نبرد افتاد
سایه ای که ایثارگر
پشت بر همه ی تیرها داشت
و روی مهربان بر ما
ای کاش راه بلد این کویر به ما گفته بود
که عمر مهربانی سایه
به یکتا کمان دار مغرور بسته است
به آن دایره ی سرخی که هنگام غروب
سیراب گشته از خون همراهان من
باخاطره ای ازسایه ی مهربان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

کودک آه

گوش کن
به صدایی که نهایت سکوت است
حنجره ای خسته از فریاد
بسته از بغض آهی بد خیم
آهی که یادگاریست
از عزیزترین ام در تاریخ عشق
شاید
کودکیست پرورش یافته با خون جگر
نا خلف
بزه
بی بنیاد
باز مادر حنجره ام
باردار کودک آهی دیگر
و دو دریچه ام به دنیای نا خواسته
آبستن باران هایی
تا شاید شستشو دهند
گناه نامشروع ترین زایمان های بشری را
حاصل آمیزشی این چنین
پدر ، عزیمت تو
و مادر ، عشق بی زوال من
پیوندی تا ابد شوم
پس تولدت مبارک کودک آه من
غسل تعمید شده با اشک شور
                                          خون گرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

جنگ سر تا پا تقدیر

آنجا که در مانده ای
                           وا مانده ای
                                        وامانده به خود
                                                          با هر چه درد
                                                                              صدایت را نمی شنوند
آی همه ی پستی دنیا
                                 من نمی توانم
                                                           من
                                                                  نمی خواهم دیگر
                                                                                         بیهوده است این جنگ سر تا پا تقدیر
من دستهایم دیگر نمی تواند
                                       پاهایم نمی رود
                                                             جراتم
                                                                      می ترسد دیگر
اینجا که در مانده ام
                            وا مانده ام به خود با هر چه درد
صدایت دیگر نمی آید 
                            دیر آشنای زود اخت
                                                 کجایی اینک؟
                                                         چرا مرا به مبارزه با تقدیرم نمی خوانی؟
نه
    نه
        نه
نباید!
شاید تو هم
                در مانده ای
                               وامانده ای
                                            وامانده با من
                                                            با این جنگ سر تا پا تقدیر
                                                                                                  با هر چه درد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

کنج فقر

یکی را می شناسم
که شبیه هیچ کس نیست
یکی را می شناسم
که دیوار هایش ترک برداشته
سقف خانه اش هم
وقتی که می ایستد
ترک دل اش روی دیوار می افتد
وقتی که می خوابد روی سقف
یکی را می شناسم
یکی که هیچ کس شبیه او نیست
همه ی قاب عکس های روی دیوار اش
همه ی درد هایش هستند
همه ی درد هایش
همه ی شب گر یه هایش
روی در و دیوار خانه اش نقش بسته اند
یکی را می شناسم
که شناختن اش آسان نیست
عمق ترک های دیوار اش
بیشتر نیست از عمق ترک های دل اش
یکی هست که می شناسم اش
ترک های دل و دیوار اش را
من می بینم
درد هایش را می فهمم
نمی فهمم
اما عمق شکاف های دل ام
همه ی ترک های قلب ام
از او بیشتر نیست
هیچ کس ما را نمی شناسد
به کنج فقر نشسته هایی
که کنج فقر را
به دو عالم نمی دهند
شاهزادگان بی ادعای جهان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

اشکها می رقصند

لبها میگویند : من تو را می فهمم

من صدای تپش قلب ترا می شنوم

من سراسر احساسم  پر ام از تنهایی

منم آن حس لطیف   منم آن گونه ی خیس

منم آن جنبش رود   منم آن آب تمیز

تویی سرچشمه ی رود   تویی آن ابر سپید 

تویی آن هق هق شب  تویی آن شعر جدید

که در آن فاصله ها از من و تو خاطره ها میگویند

من ترا می فهمم   تو مرا میخواهی

اشکها میگویند   تو به من دل بستی

من ترا می فهمم تو مرا میخواهی

این شعر از دوست خوبم محسن عسگری بود که با اجازه خودش در این صفحه درج شد

لطفا نظر بدید!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

سهم من

می نویسم باران        ابر هم میبارد              تا به کی از در و دیوار بلند          دل من غم دارد

می نویسم خورشید   آسمان میسوزد           تا به کی از همه سرسبزی ها    سهم من مرداب است

می نویسم شبنم       برگ ها میرقصند          تا به کی از همه رقصیدن ها      سهم من این ساز است

می نویسم گوش کن   می روی تا سر خط      تا به کی از قلم و خط و سخن    سهم من خودکار است

می نشینم با گل       می زنم با او پل            تا به کی از گل و گلدان و گلاب   سهم من صد خار است

می نشینم  پیشت    با من از پنجره باز بگو     تا به کی از همه ی پنجره ها    سهم من دیوار است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

امروز

امروز می بینمت
 دوست دارم با دیدنت ستاره باران شوم
و فاصله ی من با تو به اندازه ی یک آواز خواهد بود
                                                                     آنگاه که تو میرسی
و قلب من می ایستد
آخر خسته است از این همه تپیدن
تو را آخر در آغوش خواهم گرفت امروز 
                                                    وقتی که بیایی
                                                                           تنهایی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

پنجره

شاید آنجا باشد
آن همه نقش و نگار
پشت آن پنجره ای
که به سوی همه دریایی ها
همه دریاها بسته است دگر
همه دریایی ها بسته اندش شاید
نه اگر باز شود
نه اگر بسته نماند شاید
دیگری هیچ نپرسد از ما
راز خاموشی مهتاب در آن یکسره شب
راز بیداری خورشید در آن یکسره روز
که اگر باز شود
من که می دانم باید
همه ی پنجره ها بسته شود
باز شو پنجره ی من همه ی پنجره ها بسته شده ست
باز شو حنجره ی من همه ی حنجره ها بسته شده ست
باز شو فریاد کن
بشکن این همه خاموشی را
این همه خوب فراموشی را
تو که باشی بسته
دل من بشکسته
رهرو تند و گهی هم خسته
نتواند که رود جاده را
هم چنان آهسته
هم چنان پیوسته
شاید آن روز که تو بسته شدی
بسته شد دفتر آن دل خسته
باز می خواهمت ای منظر من
باز می خواهمت ای منظر من
که به تنهایی خویش
نتوانم دیگر
این چنین بهت زده بنشسته.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

انگار

نه انگار
         که از تو باروئی پی افکندن
نه انگار
         دگرگونه عشقی ساختن
                                       یا دگر گونه عاشقی
                                                             دگر گونه رسوایی
 با همه ی تو انگار
                      همه ی خاطرات دور 
                                               نزدیک
شاید بی تو انگار
                  تابوتی شکسته بر دوش مردی 
            که همه ی خود را
                          همه ی خاک را
                             به امید تو دوست داشته
نه انگار شعری بی قافیه
                             بی وزن 
                                       که نثری پرخروش 
                                                             از پس دیوار های سالیان
شاید انگار
بام خانه مان آنک نزدیک است
                                   فروریختن را
                                                تدفین را
باید انگار
رستن و رفتن و ریختن
                             رستن از اینجا و رفتن از تو و ریختن از ما
انگار
    آری انگار فریاد می کند تاریخ
                      صدای جیرجیر چرخ یک گاری را
                                                      که از درد با خود غریبانه می نالد
شبیه صدای همچون منی
                              همچون تویی
                                            همچون مایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

مطالب قدیمی‌تر