تبليغاتX
روشنایی شب

روشنایی شب

«چیز و ناچیز» از ح. م.

«چیز و ناچیز» از ح. م را اینجا:  http://www.vazna.com/article.aspx?id=2227 بخوانید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

نفرین من سلامیست

نفرین من سلامیست
به بالهای فرشته ی شومی
که بر شانه ی چپ ات نشسته
تا پاسخی باشد بر دفتر نا تمام تاریخ بودنمان
از دو قدمی خوشبختی گذشتیم
تا مرگ را در آغوش نکشیم
که به مردابی می ماند
آنجا که تو ساحل امن اش می نامی
این تو و این حریم کودکانه ی امن ات
اما
به شش قدم بدون دستهای تو قسم
که این مرداب جای کشتی ما نبود
این گونه مانده به گل
شکسته از نفرین میان دو دل
فرشته ی شوم شانه ی چپت را سلامی دوباره
به وسعت نفرینی که بر بال سوخته ی ما کردی
راست بدان جا که من ایستاده بودم
آری نفرین ما سلامیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

گوشه ای

تماشایی می شدی اگر
مرکز جهان بودی
خریدار همه ی گردش های بی ثمر
با چوب دستی ام به تماشایت می آمدم
تکیه داده به گوشه ای
مثل همیشه
گوشه ای
من که گوشه ای باشم تو همیشه زیبایی
اما ای کاش می شد
مرکز جهان می شدی
اینجا
جای چوب دستی من
گوشه ای...
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

شب است...

شب است اما
میزبانی قلبت نیست این
اگر چه میهمانان ِ ناخوانده در آمد و شدند
بغض با اشک می آید و آه با حسرت
شب است اما
هنگامه ی خوش دلی ات نیست این
به زبان ِ سنگ دلت آشنا نیست
اگر چه سنگ به دست کودکی شیرین خورده ای
نیمه شب است اما
فرصت ِ توبه نیست این
که کرده های ناشنیده ات را توبه کنی
یا بهانه های تصدیق شده را
سپیده دم است  اما
غم ِشکست نیست این
یا اشک سربازی زخمی
مروارید است این
مروارید
بر دامان شاهزاده ای پیروز
خاموشی صبح است اما
روشنایی شب نیست این
چرخشی ست
که خالقش دستهای من و توست
چه آلوده چه پاک
زندگی ست  اما
رسم ما نیست این
بگذار خلافِ تو و این چرخش بگردیم
که خاموشی صبحیم
روشنایی شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

میلاد من

سپیدی ِ گلی تازه
خبر از پاکی ِ حادثه ی میانمان نمی داد اگر
به هنگام میلاد من
خبر از بی رنگی ِ زود رسِ دستان ِ تو با من می داد شاید
به هنگام مرگ ما
گوشی باید می بود
یا چشمی
نبوده و نیست
مهم نیست
نیستی و هستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

باور کن!

تو باور نکن اما
من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
تو را تا فردا خواهم برد
و با یاد تو
عشق تو
خواهم مرد 
من عاشقم اما
تو باور نکن.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

خالی

نیستی و همه چیز خالیست
خالی ام را
به تو سپردم
با ههمه ی گنجایش اش
هر جور می خواهی پراش کن
با یک سطل ماست
با یک قطار دروغ
با یک بیت از فروغ
یا شاید
یک لحظه سپیده ی صبح
یک قطره روشنایی شب.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

همینجوری!

اینجا همه کوراند
یک مشت کور که همیشه
من را چپ چپ نگاه می کنند
شاید از من انتظار داردند برایشان قرص ماه بیاورم
همیشه احمق ها نمیدانند که قرص ماه مسکن نیست
باید همه شان را از خیابان منطق رد کنی
وگرنه این طرف خیابان
تا خود صبح دنبالات می آیند
و با تسبیح هایشان مدام ذکر می گویند
آنقدر که مجبور شوی
سرت را به میهمانی دستان ات بفرستی
سعی نکن بیشتر از شش ثانیه نگاهشان کنی
وحشی می شوند
دستهای همیشه مشغولشان را در خیابان رها نباید کرد
عاشق مرگ اند که تو را سرزنش کنند
که درس عبرتی بشوی برای دیگران
دستهایشان را بیشتر از شش دقیقه نگه ندار
با همان دست به تو خیانت خواهند کرد
در زندگیشان
که مثل سطل زباله ی همسایه ی ماست
همیشه بد خط می نویسند و خوش صدا می خوانند
شش ساعت بیشتر با آنها زندگی نکن
شش ساعت و یک دقیقه بیشتر طول نمی کشد
که برایت تابوتی بسازند
از جنس پوست خودت
من که می روم
تو اگر می مانی حواست به این کورهای زیبا باشد
هر روز بشمرشان
ششصد و شصت و شش تا هستند
اگر گم شدند
ما را هم بیدار کن
تا شش روز راحت بخوابیم
روزی شصت و شش ساعت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

یه حس!

مثل حسی که وقت گوش دادنِ آهنگی که کلی باهاش خاطره داری بهت دست میده.
مثل حسی که لب دریا داری ، وقتی دستهاتو به آب می سپاری تا تو رو به عزیزترینت متصل کنه.
مثل حسی که وقت گریه های شبانه ات با یه عالمه آرزو و رویا داری.
مثل حسی که وقت شمارش معکوس اعداد داری تا به لحظه ی زیبایی برسی.
مثل حسی که وقت خوندن شعر گریز و دردِ فروغ فرخ زاد داری که یه یادگاره.
مثل حسی که موقع دیدن یه فیلم که تا به حال ۶۶ بار دیدیش داری.
مثل حسی که نسبت به کوپه ی شماره ی ۶ تو یه قطار داری.
مثل حسی که نسبت به یه قابلمه ماکارونی با قارچ داری که می خوای همیشه بخوری و هیچ وقت تموم نشه.
مثل این حسی که الان من دارم.
حسی که دارم و ندارم.
حسی که میاد و نمیره.
حسی که می کوبه و می سازه.
حسی که همه چی هست و هیچی نیست.
حسی که فقط یه چیزه.
حسی که فقط یه حسه!
فقط یه حس!
یه حس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

شش!

با هم می شماریم
با چشمانی بسته
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش
با هم می شماریم
با چشمانی باز
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش
فرقی نکرد
بی خیال شو
می خواهم با چشمان باز یا بسته
این گونه بشمارم
شش ، شش ، شش . . .
بهتر نشد؟
پس با هم می شماریم
شش ، شش ، شش . . .
رو در روی در های همیشه بسته ی احساس تو
تا تو فرصت کنی
چشمانت را به رویم باز کنی
...
    ...
        ...
            ...
                ...
                     شش ، شش ، شش . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

در سوگ مرگ اصالتمان

افتادیم از اصل
برادر با تو ام
جای ماندن تنگ است برای من
 برای تو
 و پروانه ی روی شانه ات
 اشک پروانه را ندیده بودیم که دیدیم
 در سوگ مرگ اصالتمان
 افتادیم از اصل
 با تلنگری از میانمان
 از میان همان درختان بیدی
 که خودت سیرابشان می کردی
 و با همین باد لرزیدند
 آی برادر با تو ام
 افتادیم از اصل اما
 همچنان ریشه ام باش
 من با تو حتی
راهی دوزخ خواهم شد
با دستان تو
و با پروانه ات.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

قبیله ی من

بیا
می خواهم
تو ترازوی سنجش ام باشی
با توانایی فراوان ات
در سر بریدن احساس ام
احساس من
گلدانی که
اگرچه همیشه لب پنجره است اما
همیشه بوی تو را می دهد
و خالیست
از گل وجود تو
بیا
می خواهم
تو پناهگاه ترس لحظه هایم باشی
با غرور بسیارات
در مواجهه با دستان بی دفاع من
دستان من
چراغی که اگر چه فقط شبها روشن است
اما هنوز
نوراش را از چشمان تو دارد
و یادگار نگاه توست
در خانه ی خاطرات ام
بیا می خواهم با لبان تو سخن بگویم
با آن دو جزیره ی جدا از هم
که وظیفه ی جنگ با قبیله ی من را بر دوش دارند
قبیله ی من
سپاهی از عشق
اما نه مسلح
نه جنگ آور
همه اسیر و تبعیدی
و تبعیدگاهشان هنوز
همان دو جزیره ی جدا از هم
بیایی یا نه
گلدان همان است
و دستان ام همان
اما تو جزیره ات را آباد کن
با بوسه های اسیرانِ همیشه خسته ات
تبعیدی های بر خاک افتاده
قبیله ی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

سایه ی مهربان

طلوع کرد
خورشید مغرور شکست
بر آسمانی
پر از ابر های بیهوده ی زندگی
و دست غم
جنازه های رها شده در کنار جاده ی حسرت را
مادرانه زندگی بخشید
و من و تو
خواهران و برادران شاداب تاریخ شدیم
همراهانی که از پی لنگه کفشی به نام غنیمت
بیابان های مغرب را جستجو کردند
آفتاب هم چنان کمان داری ماهر بود
با تیر هایی زرین و کمانی ابدی
کوچک و بزرگمان دست به دعا بردند شاید
تا سایه ای ازمهر
از ذلال بهشت
بر خاکستر مردگان این نبر افتاد
سایه ای که ایثار گر
پشت بر همه ی تیرها داشت
و روی مهربان بر ما
ای کاش راه بلد این کویر به ما گفته بود
که عمر مهربانی سایه
به یکتا کمان دار مغرور بسته است
به آن دایره ی سرخی که هنگام غروب
سیراب گشته از خون همراهان من
باخاطره ای ازسایه ی مهربان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

روشنایی را لمس کنید

دوست عزیز و گرانقدرم ، حمید کریم خانی مترجم شناخته شده ی این مرز و بوم
با دقت و سلیقه ای خاص و البته با تحمل رنج بسیار شاهکاری دوباره در عالم ترجمه خلق نمود.
به همه ی دوستان خواندن اثر وزین و ماندگار "لمس کردن روشنایی" را توصیه می کنم.
با آرزوی موفقیت و سلامت برای حمید کریم خانی و با امید به مشاهده ی ترجمه های زیبای او
در روز ها و ماه ها و سال های بعدی.
طرح روی جلد کتاب و تفسیر کتاب به روایت علی مسعودی نیا را می توانید در این آدرس بیابید:

http://www.vazna.com/article.aspx?id=656

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

کودک آه

اکنون گوش کن
به صدایی که نهایت سکوت است
حنجره ای خسته از فریاد
بسته از بغض آهی بد خیم
آهی که یادگاریست
از عزیزترین ام در تاریخ عشق
شاید
یک کودک پرورش یافته با خون جگر
نا خلف
بزه
بی بنیاد
باز مادر حنجره ام
باردار کودک آهی دیگر
و دو دریچه ام به دنیای نا خواسته
آبستن باران هایی
تا شاید شستشو دهند
گناه نامشروع ترین زایمان های بشری را
حاصل آمیزشی این چنین
پدر ، عزیمت تو
و مادر ، عشق بی زوال من
پیوندی تا ابد شوم
پس تولدت مبارک کودک آه من
غسل تعمید شده با اشک شور
                                          خون گرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

آغازت مبارک



سوم اردیبهشت ماه
آغاز حیات یه فرشته ست
یه نفر که برام خیلی عزیزه
همه ی شعر های ناقبل ام رو
چه اون هایی که تو این وبلاگ هست چه اونهایی که نیست
با عشق و افتخار تقدیمش می کنم
امیدوارم این هدیه ی ناچیز رو از این کمترین قبول کنه
آرزو می کنم سر خوش٬ سر افراز ٬ سر بلند ٬ پر غرور و مهربان باشه.
 تقدیم به: س.م.ی

یادش به خیر.
خوب زمان لازمه تا بفهمی کسی فرشته نیست مگر اینکه تو بخوای.
من همه ی شعر هامو حتی اونهایی رو که ناقابل هستن به هیچ وجه تقدیم به کسی نمی کنم.
مخصوصا به اونی که فکر می کردم فرشته بود و اردک ماهی در اومد. یا شایدم کروکودیل...
عجب دنیاییه...
فقط یه مدت کوتاهی زمان لازم داری تا همه چی برات رو بشه.
خدایا خیلی دوست دارم
که نجاتم دادی
از باتلاقی که فکر می کردم یه رودخونه ی زلاله...
حالا سوم اردیبهشت ماه
روزیه که من میتونم واسه چند لحظه به یاد فرشته ای بیفتم که نبود و کلی بخندم و از خدای خودم تشکر کنم.

                                                                 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب 

کی می دونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی می دونه تا کجا میشه رفت؟
کی می دونه حس سقوط بعد از پرواز یعنی چی؟
کی می دونه ماهی گریز یعنی چی؟
کی می دونه ایستادن جلوی احساس صادقانه چه حسی داره؟
شاید همه بدونن...
شاید هم هیچ کس ندونه...
از همه ی اونایی که می دونن و نمی دونن
می خوام از این به بعد مطالب این وبلاگ رو خوب بررسی کنن.

بگردید دنبال اون ماهی گریز
شاید اون کلید حل معما باشه
منتظر نظرات همه ی دوستان خوب ام هستم.
                                                                                                                 روشنایی شب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/27ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

جنگ سر تا پا تقدیر

آنجا که در مانده ای
                           وا مانده ای
                                        وامانده به خود
                                                          با هر چه درد
                                                                              صدایت را نمی شنوند
آی همه ی پستی دنیا
                                 من نمی توانم
                                                           من
                                                                  نمی خواهم دیگر
                                                                                         بیهوده است این جنگ سر تا پا تقدیر
من دستهایم دیگر نمی تواند
                                       پاهایم نمی رود
                                                             جراتم
                                                                      می ترسد دیگر
اینجا که در مانده ام
                            وا مانده ام به خود با هر چه درد
صدایت دیگر نمی آید 
                            دیر آشنای زود اخت
                                                 کجایی اینک؟
                                                         چرا مرا به مبارزه با تقدیرم نمی خوانی؟
نه
    نه
        نه
نباید!
شاید تو هم
                در مانده ای
                               وامانده ای
                                            وامانده با من
                                                            با این جنگ سر تا پا تقدیر
                                                                                                  با هر چه درد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

کنج فقر

یکی را می شناسم
که شبیه هیچ کس نیست
یکی را می شناسم
که دیوار هایش ترک برداشته
سقف خانه اش هم
وقتی که می ایستد
ترک دل اش روی دیوار می افتد
وقتی که می خوابد روی سقف
یکی را می شناسم
یکی که هیچ کس شبیه او نیست
همه ی قاب عکس های روی دیوار اش
همه ی درد هایش هستند
همه ی درد هایش
همه ی شب گر یه هایش
روی در و دیوار خانه اش نقش بسته اند
یکی را می شناسم
که شناختن اش آسان نیست
عمق ترک های دیوار اش
بیشتر نیست از عمق ترک های دل اش
یکی هست که می شناسم اش
ترک های دل و دیوار اش را
من می بینم
درد هایش را می فهمم
نمی فهمم
اما عمق شکاف های دل ام
همه ی ترک های قلب ام
از او بیشتر نیست
هیچ کس ما را نمی شناسد
به کنج فقر نشسته هایی
که کنج فقر را
به دو عالم نمی دهند
شاهزادگان بی ادعای جهان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

اشکها می رقصند

لبها میگویند : من تو را می فهمم

من صدای تپش قلب ترا می شنوم

من سراسر احساسم  پر ام از تنهایی

منم آن حس لطیف   منم آن گونه ی خیس

منم آن جنبش رود   منم آن آب تمیز

تویی سرچشمه ی رود   تویی آن ابر سپید 

تویی آن هق هق شب  تویی آن شعر جدید

که در آن فاصله ها از من و تو خاطره ها میگویند

من ترا می فهمم   تو مرا میخواهی

اشکها میگویند   تو به من دل بستی

من ترا می فهمم تو مرا میخواهی

این شعر از دوست خوبم محسن عسگری بود که با اجازه خودش در این صفحه درج شد

لطفا نظر بدید!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

سهم من

می نویسم باران        ابر هم میبارد              تا به کی از در و دیوار بلند          دل من غم دارد

می نویسم خورشید   آسمان میسوزد           تا به کی از همه سرسبزی ها    سهم من مرداب است

می نویسم شبنم       برگ ها میرقصند          تا به کی از همه رقصیدن ها      سهم من این ساز است

می نویسم گوش کن   می روی تا سر خط      تا به کی از قلم و خط و سخن    سهم من خودکار است

می نشینم با گل       می زنم با او پل            تا به کی از گل و گلدان و گلاب   سهم من صد خار است

می نشینم  پیشت    با من از پنجره باز بگو     تا به کی از همه ی پنجره ها    سهم من دیوار است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

امروز

امروز می بینمت
 دوست دارم با دیدنت ستاره باران شوم
و فاصله ی من با تو به اندازه ی یک آواز خواهد بود
                                                                     آنگاه که تو میرسی
و قلب من می ایستد
آخر خسته است از این همه تپیدن
تو را آخر در آغوش خواهم گرفت امروز 
                                                    وقتی که بیایی
                                                                           تنهایی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

جوابي بزرگ براي سوالي كوچك

آغاز اش همه از تو بود
بدان كه پايان اش هم به دستان پر مهر تو رقم خواهد خورد
برايت مي گويم كه بداني
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ
احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه ي خورشيد در دل ام مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه ي اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان مي رويد از زمين
آه اي يقين گم شده اي ماهي گريز ‌
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو
من آب گير صافي ام اينك به سِحرِِ عشق
از بركه هاي آينه راهي به من بجو
احساس مي كنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
اكنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس
من بانگ بر كشيدم از آستان ياس :
" آه اي يقين يافته بازت نمي نهم"
كه در آن شبِ باراني و در آن باد پريشان
دلِ پريشانِ همچو مني در برابرت
نه از سرما
كه از سرماي نگاه تو بر خود مي لرزيد
ساده دلِ من
سرانجام نگفت آنچه كه هست
آنچه كه بايد...
بايد ميگفت:
ميان خورشيد هاي هميشه
زيبايي تو لنگري ست
خورشيدي كه از سپيده دمِ همه ستارگان بي نياز ام ميكند
نگاه ات شكستِ ستم گري ست
نگاهي كه عريانيِ روحِ مرا
از مهر جامه ئي پوشاند
بدان سان كه اكنون ام
و چشمان ات با من گفتند
كه فردا روز ديگري ست
آنگ چشماني كه خمير مايه ي مهر است
و اينك مهرِ تو
نبرد افزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم
به ياد مي آوري آن هنگام را
كه من مي شنيدم تو را
تو از اعتماد ميگفتي
آنجا كه من از عشق ترانه سر داده بودم
لبان ات به ظرافت شعر
جان دارِ غار نشين را سود مي رساند
تا به صورت انسان در آيد
و گونه هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت ميكنند
و سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آْن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود بر نخاست
كه من به زندگي نشستم
و چشمان ات راز آتش است
وعشق ات پيروزيِ آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
و مي دانم كه :
"سپيده دم با ياريِ دستان پر مهر ات بيدار خواهم شد"

چون خودم هم دنبال جواب اين سوال ميگشتم يه كم دير شد
از همه ي دوستان كه نظر دادن ممنون ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

یه سوال کوچیک با جوابی بزرگ!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

کی میدونه یه آدم وقتی تو فصلی سرد
منتظر یاریِ دستای پر مهر یکی باشه
که سپیده دم از خواب بیدارش کنه
چه احساسی داره؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظر جواب همه ی دوستان هستم
((یک هفته بعد جواب این سوال رو خودم خواهم داد))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

پنجره

شاید آنجا باشد
آن همه نقش و نگار
پشت آن پنجره ای
که به سوی همه دریایی ها
همه دریاها بسته است دگر
همه دریایی ها بسته اندش شاید
نه اگر باز شود
نه اگر بسته نماند شاید
دیگری هیچ نپرسد از ما
راز خاموشی مهتاب در آن یکسره شب
راز بیداری خورشید در آن یکسره روز
که اگر باز شود
من که می دانم باید
همه ی پنجره ها بسته شود
باز شو پنجره ی من همه ی پنجره ها بسته شده ست
باز شو حنجره ی من همه ی حنجره ها بسته شده ست
باز شو فریاد کن
بشکن این همه خاموشی را
این همه خوب فراموشی را
تو که باشی بسته
دل من بشکسته
رهرو تند و گهی هم خسته
نتواند که رود جاده را
هم چنان آهسته
هم چنان پیوسته
شاید آن روز که تو بسته شدی
بسته شد دفتر آن دل خسته
باز می خواهمت ای منظر من
باز می خواهمت ای منظر من
که به تنهایی خویش
نتوانم دیگر
این چنین بهت زده بنشسته.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

انگار

نه انگار
         که از تو باروئی پی افکندن
نه انگار
         دگرگونه عشقی ساختن
                                       یا دگر گونه عاشقی
                                                             دگر گونه رسوایی
 با همه ی تو انگار
                      همه ی خاطرات دور 
                                               نزدیک
شاید بی تو انگار
                  تابوتی شکسته بر دوش مردی 
            که همه ی خود را
                          همه ی خاک را
                             به امید تو دوست داشته
نه انگار شعری بی قافیه
                             بی وزن 
                                       که نثری پرخروش 
                                                             از پس دیوار های سالیان
شاید انگار
بام خانه مان آنک نزدیک است
                                   فروریختن را
                                                تدفین را
باید انگار
رستن و رفتن و ریختن
                             رستن از اینجا و رفتن از تو و ریختن از ما
انگار
    آری انگار فریاد می کند تاریخ
                      صدای جیرجیر چرخ یک گاری را
                                                      که از درد با خود غریبانه می نالد
شبیه صدای همچون منی
                              همچون تویی
                                            همچون مایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

باش مرا

هستمت ٬ باشم
چنان باشم که در رویا
                             که در خواب
که یک شبنم برای گل
                             نه از روی محبت یا دل آزاری
برایم باش
که بودن را نه از مادر به یادم هست
                                              وقتی رفت

که می گریید آن شاخه گل زرد و غمین و دل شکسته های های
از برای بودنش در خانه مان آرام و پیوسته
نمی گویم برایم باش ٬ باشم
تا که چندی در کنارت راز هایی بر ملاسازم
از این شب گریه ها و این دل خسته
نوازش را نمی خواهم
که می دانم تو با مهری ٬
                                  نه بی مهری چنان آن پنجره بسته
آن همه بوسه نمی خواهم
که میدانی دلم با تو زهر چه غصه رسته
باز فریاد ی ٬ که باشم
هستمت باشم
و می بینم لبانت را
که گرم اند از نگفتن
همچنان یخ ٬ همچنان بسته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

قلب زمین

از پس سالها
سراغت را از کوچه می گیرم       
                                     می گوید او گذر نمیکند دیر زمانیست
سراغت را از گلدان میگیرم
                                    می گوید او گلی نمی بوید دیگر 
از کتاب سراغت را گرفتم
                                    گفت او سطری از من نمی خواند دیگر
از پنجره پرسیدمت گفت
                                   او به دیدار نمی آید
دانستم کجایی
این بار سراغت را از قلب زمین گرفتم
                                                 از گور
گفت : هییسسسسس!
                               او خواب است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

برای تو

خودکار لای انگشتانم جان می سپارد
صدای فریاد ذره های جوهر نشسته بر کاغذ ٬ آزارم میدهد
و کاغذ سپید روی ترش میکند بر من
                                               و در دل دشنامم میدهد
                                                                               که سیاهم مکن
اما همه اینها زیباست
وقتی از تو می نویسم
                              برای تو!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  | 

دستمال های کاغذی

جعبه دستمال های کاغذی

سنگین تر از آن بود

که با برداشتن یک دستمال از خود بی خود شود

یا بلند شود

از زمینی که بر آن جای خوش کرده بود

و سطل زباله اطاقم

با ظرفیت تر از آن

که با یک جعبه دستمال پر شود

آه که جعبه دستمال ها

پرواز کرد آن شب

که دست من بی رحمانه و سخت برمی داشت

آخرین برگ عمرش را

و بی ظرفیت ترین ظرف دنیا

آن شب سطل زباله من بود

نه

آن شب

شاید هم آسمان اطاقم

بارانی سنگین بارید

در فراغ تو !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط روشنایی شب  |